تبلیغات
بهتر نبود با تک سرفه یی ! با خبرم می کردی از حضور غیر ؟! - هر یک از ما بزی داریم
 
بهتر نبود با تک سرفه یی ! با خبرم می کردی از حضور غیر ؟!
منمشتعلعشقطهیمچهکنم
درباره وبلاگ


منمشتعلعشقطهیمچهکنم

مدیر وبلاگ : شمشال صوفی
نویسندگان
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
هر یک از ما بزی داریم 
روزگاری مرید و مرشدی خردمند در سفر بودند. در یکی از سفرهایشان در بیابانی گم شدند و تا امدند راهی پیدا کنند ، شب فرا رسید. ناگهان از دور نوری دیدند و با شتاب به سمت ان رفتند. دیدند زنی در چادر محقری با چند فرزند خود زندگی میکند. انها شب را مهمان او شدندو او نیز از شیر تنها بزی که داشت به انها داد تا گرسنگی راه را به در کنند.
روز بعد مرید و مرشد از زن تشکر کردند و به راه خود ادامه دادند. در مسیر، مرید همواره در فکر ان زن بود . این که چگونه فقط با یک بز زندگی می گذرانند و ای کاش قادر بودند به ان زن کمک کنند. تا این که به مرشد خود قضیه را گفت. مرشد فرزانه پس از اندکی تامل پاسخ داد: " اگر واقعا می خواهی به انها کمک کنی ، برگرد و بزشان را بکش!"
مرید بسیار تعجب کرد ولی از انجا که به مرشد خود ایمان داشت ، چیزی نگفت وبرگشت و شبانه بز را در تاریکی کشت و از ان جا دور شد.....
سالهای سال گذشت و مرید همواره در این فکر بود که بر سر ان زن و بچه هایش چه امد.
روزی از روزها مرید و مرشد قصه ما وارد شهری زیبا شدند که از نظر تجاری نگین ان منطقه بود. سراغ تاجر بزرگ شهر را گرفتند و مردم انها را به قصری در داخل شهر راهنمایی کردند. صاحب قصر، زنی بود با لباسهای بسیار مجلل و خدم و حشر فراوان که طبق عادتش به گرمی از مسافرین استقبال و پذیرایی کرد و دستور داد به انها لباس جدید داده و اسباب راحتی و استراحت انها را فراهم کنند. پس از استراحت، انها نزد زن رفتند تا از رازهای موفقیت وی جویا شوند. زن نیز چون انها را مرید و مرشدی فرزانه یافت، پذیرفت وشرح حال خود را این گونه بیان نمود:

" سالهای پیش ، من شوهرم را از دست دادم و با چند فرزندم و تنها بزی که داشتیم، زندگی سپری می کردیم. یک روزصبح دیدم که بزمان مرده و دیگر هیچ نداریم. ابتدا بسیار اندوهگین شدیم ولی پس از مدتی مجبور شدیم برای گذران زندگی با فرزندانم هرکدام به کاری روی اوریم. ابتدا بسیار سخت بود ولی کم کم هر کدام از فرزندانم موفقیتهایی در کارشان کسب کردند. فرزند بزرگترم زمین زراعی مستعدی در ان نزدیکی یافت. فرزند دیگرم معدنی از فلزات گرانبها پیداکرد و دیگری با قبایل اطراف شروع به داد و ستد نمود. پس از مدتی ، با ان ثروت شهری را بنانهادیم و حال در کنار هم زندگی میکنیم."
مرید که پی به راز مسئله برده بود ، از خوشحالی اشک در چشمانش حلقه زده بود.....

نتیجه :
هر یک از ما بزی داریم که اکتفا به ان ، مانع رشدمان است وباید برای رسیدن به موفقیت وموقعیت بهتر ان را فداکنیم. 




نوع مطلب : مطالب خواندنی، پند نوشته، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

       نظرات
دوشنبه 24 تیر 1392
شمشال صوفی
شنبه 1 مهر 1396 06:01 ب.ظ
My partner and I stumbled over here coming from a different
web page and thought I might check things out. I like what I see so i am just following you.
Look forward to looking at your web page repeatedly.
دوشنبه 27 شهریور 1396 03:43 ق.ظ
certainly like your web-site however you have to test the spelling
on quite a few of your posts. A number of them are rife with spelling issues and
I to find it very bothersome to tell the reality on the other hand I will definitely come back again.
جمعه 13 مرداد 1396 06:50 ب.ظ
Undeniably believe that which you said. Your favorite justification appeared to be on the internet the easiest thing to be aware of.
I say to you, I certainly get irked while people think about worries that they
just don't know about. You managed to hit the nail upon the top and defined out the
whole thing without having side effect , people could take a signal.

Will probably be back to get more. Thanks
دوشنبه 5 تیر 1396 01:01 ق.ظ
ریشه از خود نوشتن در حالی که صدایی دلنشین اصل
آیا نه حل و فصل درست با من پس از برخی از زمان.
جایی در سراسر جملات شما قادر به من مؤمن متاسفانه فقط برای while.
من با این حال کردم مشکل خود را با جهش در منطق و یک خواهد را سادگی به کمک پر همه کسانی شکاف.

که شما در واقع که می توانید انجام من خواهد قطعا
تا پایان تحت تاثیر قرار داد.
دوشنبه 25 اردیبهشت 1396 08:18 ب.ظ
Hello there! This is my first visit to your blog! We are a team of volunteers and starting a
new initiative in a community in the same niche. Your blog
provided us useful information to work on. You have done a wonderful job!
یکشنبه 24 اردیبهشت 1396 10:02 ب.ظ
This is a topic which is close to my heart... Thank you! Exactly where are your contact details though?
سه شنبه 29 فروردین 1396 08:20 ب.ظ
Thanks for the good writeup. It actually used to be a leisure
account it. Look complex to far introduced
agreeable from you! By the way, how can we be in contact?
یکشنبه 20 فروردین 1396 08:02 ب.ظ
Excellent article. Keep posting such kind of information on your site.

Im really impressed by your blog.
Hey there, You have performed a great job. I'll
certainly digg it and for my part recommend to my friends.
I am confident they will be benefited from this site.
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر