تبلیغات
بهتر نبود با تک سرفه یی ! با خبرم می کردی از حضور غیر ؟! - داستانی همچون
 
بهتر نبود با تک سرفه یی ! با خبرم می کردی از حضور غیر ؟!
منمشتعلعشقطهیمچهکنم
درباره وبلاگ


منمشتعلعشقطهیمچهکنم

مدیر وبلاگ : شمشال صوفی
نویسندگان
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
بسم رب 
سردرد عجیبی دارم چند روز و شب است که هر چند دقیقه بیدار می شوم انگار که اصلا نخوابیده ام ، طوفانی در دامن هستی شاید باشد 
شاید ، کاتب به نوشتن کتب مشغول باشد ، شاید هم ملک در حال ستیز باشد ، شاید هم ملک در حال خیرات باشد 
شاید ها پایانی ندارد ، ارام به کنار رود باید رفت ، در شب ماه کامل نزدیک رمضان باید رفت ، از ماه حرام بگذریم ماه حلال باید رفت 
در پس سوت زنان ، دنبال کنندگانمان رفت ، 7 سپر باید ساخت ، دو توان هفت عدد اول می شود 666 
باید که سه توان را به هر پله اول نزدیک کرد ،مقسوم علیه 1تا9+9تا1می شود 666 از علم اعداد یاد بگیر چرخش زمان را 
عدد طلایی را بگیر ببین چگونه به چشمان تو فریب اموخته اند ،بر روی پوسته 4 درواز کش به 3 دروازه ورود به دو دروازه خروج
ارام بنشین و بخوان ،بخوان از گفته او که مرا بخوان تا اجابت کنم نو را ، اجابت می کند از غرائب ضمایر 
باید که دل قوی داشت در پس ان رابع و خامس ،ساعتی چند از حد بگذرد ، اسیر دام شوی ، در اسیری راه ازادی روی 
گریه و زاری در پس روی تو کنند سوت زنان ، مجالی نه ضربتی بر سوتک سوداگران 
رنگ به رخسارشان نماند به هیچ ، اینچنین بود راه ازادگی 
در کنار رود ماهی بیدار شود ، موسی به سوی خضر ، خضر او را هادی شود ، خضر به او گوید که ای ناگاه از احوال او 
تو را راهی نیست در منطق درک راه او ،بگذر و از این راه برو ای پیر مرد ، پیر گشته ای اما کودکی در محفل او 
مهر و خاتم نصیبت نمی شود از این وادی ، راه برگیر و برو دل خوش به این آزادگی 
خضر بگفتا سه اصل به ان پیر کودک ، ز اخر باز او شد همان کودک 
هزاران امدند و رفتند پیر ز این جهان ، اخر بگفتند حال خود در کتاب اولیاء ،انچه دیدی جز خاتم هیچ نبود 
جز پیر مردانی کودک در راه خاتم نبود ، گر که خاتم و خالقش نمی پنداشتند نطفه انان اینچنین نبود 
برگیر و از پوسته شو خارج ، از سوی سپیده دم صبح تا قله قاف برو غائب ، اینچنین غرائب را به تو اموختم 
گر که خواهی و نخواهی به تو باز گفتم ، از خضر تو دیدی قتل و ویرانی و غرق مال ، از اینان ببینی قتل و ویرانی و غرق جان 
در ستون های اسمان باید نشست در هنگام طلوع خورشید باید که گشت به هر سال یک ستون زینت شود ، 
ان سال که ستون هفتم نمایان بشد وای به حال من و تو دیگران در ان روز ، صور و حلاج ، پیغام و مرگ ایند ز سو 
وای به حال ما در این خواب خموش 
"""""موفق باشیم """"



نوع مطلب : مباحث علوم غریبه، تجربیات دوستم، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

       نظرات
دوشنبه 15 مهر 1392
شمشال صوفی
سه شنبه 22 فروردین 1396 12:15 ب.ظ
My brother recommended I might like this web site. He was entirely right.
This post truly made my day. You can not imagine simply
how much time I had spent for this info! Thanks!
دوشنبه 15 مهر 1392 09:30 ق.ظ
به این میگن به مطلب خوب. خوشحال میشم باهم تبادل لینک داشته باشیم . دوست دارم مطالب جدیدت رو بخونم.
دوشنبه 15 مهر 1392 09:17 ق.ظ
به این میگن به مطلب خوب. خوشحال میشم باهم تبادل لینک داشته باشیم . دوست دارم مطالب جدیدت رو بخونم.
دوشنبه 15 مهر 1392 09:14 ق.ظ
سلام عزیزم من عاشق وبلاگ نویسیم هر روز میام به وبلاگ های میهن سر می زنم خیلی خوشم اومد از وبلاگت اگر مایلی بیا با هم بلینکیم تا آدرستو داشته باشم بتونم هر روز بهت سر بزنم
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر